کشورداری
..به تدریج کل کشورهمسایه به تصرف ارتش پهلوان درآمد ، پایتخت اوشهربزرگ بود ، وخبررسانها اخبارروزانه رابه سرعت ازهرنقطه مملکت به پایتخت می رساندند، هرسه فرسنگ یک چاپارخانه بود و حدود۱۰ اسب تازه نفس شخص باسرعت زیاد هرسه فرسنگ اسب عوض می کرد، وخبرها خیلی،زود به مرکز می رسید، جریان خبرشورش یکی ازشهرها یک روزه به مرکزرسید ودستورات فوری،فردا به شهرمربوطه رسیده واقدامات لازم انجام شد، ودراسرع وقت لشکرزرهی خودرا به آنجا رساند شورش بامصالحه وبرکناری فوری حاکم که گویا مقصربوده خاتمه یافت بازرسان وضعیت حاکم راشرح که بعدا به شدت مجازات شد گویا یکی ازپسران حاکم به دختری تجاوز ودرجریان اعتراض خانوده ، پدردختر توسط پسرحاکم به قتل می رسد وشورش گسترده ای شهررافرامی گیرد بازرسان خبرفوری به مرکز ارسال وحکم برکناری،حاکم واعدام فوری پسراو که توسط شخص پهلوان مهرشده بود فردایش به دست بازرسان وفرمانده لشکررسید وفوراپسرحاکم درملاء عام اعدام وحاکم در مقابل مردم خلع لباس،وباقلاده وزنجیزبه مرکز اعزام شد و همانروز شورش فرونشست ومردم درمسجدجامع جمع شده ومراتب قدردانی خودرا از شاه اعلام وموضوع تقدیرسریعا به مرکز ارسال شد، باردیگر در یکی ازدهات سربازی اقدام به تصاحب مال شخصی نموده بود وبا اعتراض وی اورابه قتل رسنده اما حاکم حاضر به مجازات سربازنشده وآنراغیرعمد به حساب آورد ومردم اعتراض کرده موضوع به مرکز اعلام وچندین شاهد قتل عمد راگواهی نمودند، حکم اعدام فوری سرباز وبرکناری حاکم فردای آنروز وصول وسرباز درمحل جنایت بدارمجازات آویخته شد وماهها جسداوبرسرداربود ومردم آنراعلامت عدالت شاه پهلوان می دانستند وباردیگر زنی،به پایتخت آمد ودرجلوکاخ شروع به گریه نمود موضوع به شاه اعلام وا را به داخل آورده ،مشخص شد داروغه یک شهر به اونیت بدداشته وبرای اجباراو به تمکین ، برای برادرش مشکل درست کرده واورا به زندان انداخته ،مراتب فورا ازشهرمربوطه استعلام و جاسوسها وبازرسات صحت ادعای زن راباتحقیق تایید کردند فورا حکم اعدام فوری داروغه توسط شخص زن وآزادی برادرش را ارسال کردند،داروغه چندروزدرحبس بود تازن به شهر رسید، وداروغه را بادست خودگردن زد ، خبراین اقدام به همه جا رسید، وتمام مسئولین به شدت مراقب رفتار خودبودند ، هیچکس جرات ظلم و خکدرایی نداشت، پهلوان یک مجلس ازبزرگان اقوام وطوایف وبزرگان تمام شهرها وروستاهای بزرگ مملکت تشکیل،داد وافراد اقدام به اظهارنظر نموده و مسایل مملکت مورد برسی،قرارگرفت وزیراعظم ریاست مجلس رابرعهده دلشت وپس ازاعطای هدایایی به اعضا مجلس با تنظیم یک صورتجلسه که تمام وارد حتی کوچکترین موضوع های لازم مثلا احداث پل بین دورستای دورافتاده تدوین وتوسط اعضا مهرشد تا به سمع ونظر شاه برسد ووزمان مجددتشکیل جلسه شش ماه یعدتعیین تا تحقق یا عدم تحقق تصمیمات بررسی شود وتعداد حدودهشتصدنفر بعنوان ناظر وبازرس معرفی شدند ونام و نشان آنها دربرگی درج تا شاه تصمیم نهایی را اتخاذنماید، اوضاع آرام وهمه چیزطبق روال بود که ناگاه دوپسر،شاه به اسم تهمتن وگودرز که هرکدان حاکم شهری بودند بایک دیگر درگیر شده ،وجنگ خونینی بین دوشهردرگرفت بازرسان موضوع رابه شاه اعلام وفورا هردو شاهزاده به مرکز فراخوانده شدند گودرز،فورا به پایتخت آمد وبلافاصله دستگیرشد اما تهمتن بالشکری،که داشت مقاومت کرده وبا عوامل شاه درگیرشد،سرانجام درجنگی بین ارتش شاه ولشکرشاهزاده ، تهمتن به قتل رسید وجسد او به مرکز فرستاده شد، گودزر ازمحاکمه سرفراز بیرون آمده ودوباره به مقرحکومت خودبازگشت ،علت جنگ بین دوبرادر یک دختر بوده که موردنظرهردوبوده ، ونهایتا گودرز اورا تصاحب نموده واین برتهمتن گران امده ودرنتیجه یاغی شده وبه قتل رسید مادرش روزهای طولانی عزارداری کرد وبرقبرپسرش مقیم شده بود ، موضوع قتل تهمتن پیامی برای همه کسانی بود که قصد ایستادگی درمقابل حکومت مرکزی راداشتند،چندماه بعد جاسوسان خبرازشکل گیری یک ارتش محلی درنتیجه اتحاد چندقبیله بیابان نشین درصحراهای غربی رادادند، شاه متوجه خطر شده وفورا ارتشی صدهزارنفری به منطقه گسیل و ظرف چندماه کل قبایل عصیانگر سرکوب واطاعت خودرا ازشاه اعلام ورهبران موثر به پایتخت ساکن وتحت نظر،قرارگرفته ودرنهایت همگی مطیع و همراه شدند وهرقبیله به منطقه ای غیرازمحل فعلی، کوچ داده شدند. بزرگترین خطری،که پهلوان راتهدیدمی کرد ،بیماری اوبود که روزبروز به تدریج افزایش می یافت ودرناحیه شکمی احساس دردمبهمی می کرد ،ناچار به اطبا مراجعه وهرطبیبی چیزی گفت ، سرانجام طبیبی حاذق مدعی شد که اوعامدانه مسموم شده است ، شاه ازاین گفته به وحشت افتاده وبدون علنی کردن مو ضوع دروقت نهارازغذای چیده شده چیزی نخورد و به سفارش طبیب فقط ازغذایی که طبیب ازخانه آورده وخوداول خورده بود تناول کرد، بعدازچندروزحال اوبهترشد ولی چنان وانمودمی کرد که درد دارد ، روزی همه پسران خودرا جمع کرده وانها رابا خود درسفره غذایش شریک نمود، همه پسران با اشتیاق غذا می خوردند وفقط پسربزرگ او تظاهربه غذا خوردن می کرد، بعد از مراسم شاه چندمامورمخصوص ازبازرسهای مورداعتمادش را که درشهرهای دیگربودندفراخواند وبه آنها ماموریت داد تا اعمال ورفتارسهراب رازیرنظر بگیرند ، تمام فعالیتها دقیقا زیرنظرقرارگرفته بود ، و ارتباط مشکوک او بایکی ازآشپزها برملا شده واشپز مذکور درزیر،شکنجه اعتراف نمود که به توصیه سهراب هرروز مقداری سم به غذای شخصی شاه اضافه می کرده، بعدازاین اعتراف شاه باحترام وبدون علنی کردن موضوع سهراب راخواست ، وسپس درحالی که وانمود می کرد به شدت دلدرد دارد، ازاو پرسید ، که نظرت درمورد بیماری من چیست سهراب جواب داد چیزی نیست وبزودی خوب می شوید، شاه گفت به آشپزبگو درغذایم سم نریزد تا خوب شوم، سهراب باتعجب به شاه نگاه کرده و باتغیرمنکر هرگونه ارتباط با آشپز یا هرشخصی شد، فورا آشپزرا باغل وزنجیر به حضورآوردند، سهراب بادیدن او دچارلزرشد و آشپزگفت شاهزاده به من ماده ای،داد تاهرروزمقدارکمی درغذای شاه بریزم، سهراب گفت آنچه من دادم ، داروی شفابخش جنسین بوده ، وازسم خبری ندارم واین تهمت بزرگی،است، فورا مواد ارائه شده توسط آشپز رونمایی شد، ظرفی شیشه ای حاوی مایعی سفیدرنگ بود، آشپزگفت همین راشاهزاده به من داده اما شاهزاده منکر موضوع شد، بلافاصله غل وزنجیر به سهراب وصل شد وبه زندان قصرانتقال یافت ،سهراب فریاد می زد پدر من بی گناهم به خدا من مقداری جنسین به آشپز،دادم وازاین موادسمی،اطلاعی ندارم، سهراب و آشپز را دریک سلول به زنجیربستند وازهم فاصله داشته وامکان حرکت نداشتند، سهراب باگریه به آشپزگفت چرادروغ گفتی وچنین تهمتی زدی ، من کی به تو آن شیشه رادادم، آشپزچیزی نگفت سرانجام گفت شاهزاده من راببخش این سم را آتوسا مادر برزو به من داد وهدف او ازبین بردن تو وجانشینی برزو می باشد، سهراب گفت تورا به خدا واقعیت رابگو هرچه بخواهی به تومی دهم ، اوگفت چاره ای نیست دوفرزندم دردست آتوسا اسیرند ودرصورت برملاشدن موضوع آنها راخواهدکشت ،من حاضرم بمیرم اما فرزندانم آسیبی نبینند، ساعتی بعد ماموران ویژه گارد سلطنتی بصورت ناگهانی به کاخ همسردوم شاه یورش برده ودریکی ازاتاقها دوطفل خردسال رایافتند فورا اطفال را به نزدشاه بردند، شاه دستوراحضار سهراب وآشپزراداد، آشپزدوباره گناه را متوجه سهراب نمود وسهراب باجدیت انکار می کرد ومی گفت آتوسا دستورداده است، ناگهان شاه دستورداد دوطفل خردسال را حاضرنمایند به محض اینکه آشپزآنها رادید ، به گریه افتاد ومتوجه شد که شاه موضوع رامی داند، زیراگفتگوی او باشاهزاده توسط مامورین استماع شده بوده ، بعدش آتوسا وپسرش برزو زنجیربه گردن واردشده وسهراب فورا آزادشد، شاه ازآشپز پرسید برزو مطلع بوده آشپزگفت نمی دانم من فقط با این خانم درارتباط بودم که باحیله فرزندانم راگرفت ومن رامجبور به این کارنمود ، شاه باعصبانیت دستور بازداشت مادروفرزندبزهکارراداد وسهراب رادرآغوش کشید مجازات آشپز را به سهراب سپرد ،دریک صبح سرد زمستانی درحالیکه باد توده های کم جان برف سفید رامثل پرسفید به اطراف پخش می کرد وبه محض اینکه به زمین می رسیدند آب میشدند زنی دست بسته ،سرش را روی چوب بزرگ جلاد گذاشت وبعدش صدای ضربه ای شدید وافتادن چیزی برروی زمین شنیده شد،آتوسا اعدام شد وبرزو همچنان درزندان باقی بود.