.... الیکا درحالیکه کف زیادی ازدهنش بیرون آمده بود روی تخت افتاده بود، فورا امبولانس وبیمارستان و بعدازچندروز الیکا به خانه برگشت ، زندگیش را مدیون کامبیزبود، کم کم الیکا به کامبیز علاقمند شد وروزبروزدوطرف بیشتر باهم صحبت وهمراهی می کردند یکروز داخل پارک یک زن کولی گفت بیاین فال شما دوتا راببینم ، آره کف دست شما عشق می بینم روزگارخوبی خواهید داشت فقط یک مشکل بزرگ شما راتهدید میکنه ، اما کاری ازدستش برنمیاد ولی مواظب باشید، کامبیزوالیکا خندیده وپولی به فالگیردادند چندروزبعد کامبیزیک حلقه باارزش را انکشت الیکا کرد والیکا هم انگارمنتظر،بود فورا حلقه مردانه گران قیمتی،دست کامبیزکرد ویکهفته بعد درمحضر خلوت خیابان شلوغ ،مراسم عقد انها برگزارشد، زندگی شیرین و پرمحبتی راشروع کرده وهمه چیز خوب ورو به راه بود، تا اینکه یکروز جاوید دم درب خانه امد وسراغ الیکا راگرفت ،رگهای گردن کامبیز بادکرده ویقه جاوید راگرفت وگفت الیکا زنمه ، دیگه اسمش رابه زبان کثیفت نیار، جاوید که انگاراصلا توقع این حرف رانداشت شروع به سروصداکرد ودرنهایت بعدازیک درگیری و کتک خوردن جاوید،او که توان دعوا باکامبیزرانداشت محل راترک کرد و دوباره سراغی ازانها نگرفت ،چندسال بعد، دوبچه چهار ودوونیم ساله که یکی دخترودیگری پسر بود، داخل پارک بازی می کردند پدرآنها مواظبشون بود و بعد ازلحظه ای آنهارا سوارماشین کرده وبه خانه برگشت ، بله کامبیز،والیکا صاحب فرزند شده وزندگی آنها به خوبی وخوشی می گذشت .