یک روز سرد زمستانی ،مردی با اسب درحال عبور ازحریم وقلمرو یک قبیله بود، ناگهان چندسگ متعلق به قبیله بدنبال اوافتاده و به سرعت اوراتعقیب می،کردند،مرد بعد ازلحظه ای حوصله اش سررفت واسبش راارام کرد سگها اورادوره کردند از اسب پایین آمد وناگهان یکی ازسگها که ازهمه بزرگتر بود وگوش،ودمش رابریده بودند وسری،بزرگ مثل شیر ورنگی سیاه وترسناک دلشت ،به سوی اسب حمله کرد واسب غفلتا چنان لگدی با دوپای عقب به اوزد که درجا سرد شد، بقیه سگها دم راروی کول گذاشته و عوعو کنان فرارکردند ، مرد با پا سگ راتکانی داد اما سگ واقعا مرده بود وازگوشش خون سیاهرنگی خارج شده بود، دوباره براسبش سوارشده وبه تاخت ازمحل دور شد، هنوز مسیرچندانی راطی نکرده بود که دوسوارکار جلو اوراگرفته وناچار ایستاد، کی هستی وکجا می روی قدیربیگم وبه سوی قبیله سوکی می روم، توسوکی هستی؟ آری ،لعنت برپدرسوکی ها و تا قدیر این حرف راشنید احساس خطرکرده و دست به شمشیرشد ،یکی ازسوارکارها شمشیرش راازنیام بیرون کشید وگفت پیاده شود، قدیرامتناع نمود واسب او که گویا متوجه خطرشده بود کمی عقب عقب حرکت کرد وناگهان بسوی دشت با بیشترین سرعت تاخت گرفت ، دونفرهم به سرعت بدنبالش بودند، او که سماجت انهارادید کمانش رابیرون اوردوتیری راازتیردان کشیده ودرکمان گذاشت برگشت وبانهایت دقت کشید ،تیرراهاکردن همان و شکافته شدن قلب یکی ازسوارکاران همان ، و شدت به زمین افتاد تیردیگررا رادرکمان گرفت که سوارکار شل کرده وعقب افتاد اما اوتیرش رازد وبه نشانه خورد اما چون سرعت اسب زیاد بود فقط افتادن طرف رامتوجه شد، خلاصه اسب مدتی به تاخت چهارنعل رفت ونزدیک ابی سرعت راکم کرده وایستاد قدیرپیاده شده وافساراسب راگرفته وکناراب اورد وبعد بادست مقداری اب خورد واسب هم مقداری نوشید ، خواست سواراسب بشه که ازدور صدای زنگوله گله گوسفندان وگردوخاک ناشی ازحرکت آنهارا دید به تاخت ازبرکه دورشد وبه سمت محل اتراق قبیله حرکت کرد ، مقداری درمسیر می رفت که به کاروانی برخورد انها اول اوراراهزن یا پیشاهنگ راهزنان تصورکردند اما یکی ازبازرگانان اوراشناخت وگفت اوقدیر بیگ پسر حکمت خان ، برزگ قبیله سوکی هست ، وبا آنها حرکت کرد و شب باانها دربیابان ماند ومهمان سفره آنها شد چندسواره هم محافظ کاروان بودند صبح علی الطلوع کاروان حرکت کرده وهنوز خورشید درست اوج نگرفته بود که چندسوار کارازدور به قافله نزدیک شدند، همینکه جلوامدند شمشیرآخته وصورت پوشیده آنها قافله رادچاروحشت واضطراب کرد ، ناگهان یکی ازآنها بایک فریاد ممتد ازروی اسب افتاد وبعدش بلافاصله نفردوم ، کاروانیان به عقب نگریسته قدیررا سواربراسب باتیروکمان دیدندکه نفرسوم راهم زد دونفر دیگر باسرعت فرارکرده اما تیرقدیربه یکی ازآنها اصابت کرد ولی ازاسب نیفتاد وهمانطور دورشد، کاروانیان به دورقدیرجمع شده ودرکمترین فاصله زمانی مقدارقابل توجهی هدایا برای اوجمع آوری شد ، درنهایت حدود عصر قدیردرحالیکه یک الاغ اهدایی بابارهدایا همراهش بود ازقافله فاصله گرفت ، کاروان به تدریج ازاودورشده و قدیر بخاطر الاغ مجبوربود آرام حرکت کند ، شب که شد ازدور آتشی دید به طرف آتش رفت و قافله دیگری را یافت که اتفاقا اینباربیشترآنها اورا می شناختند وشب مهمان آنها شد والاغ وبارهایش را به بازرگانان فروخت وچندسکه گرفت و درگوشه ای از شال سیاه رنگ کمرش فشرد ، صبح علی الطلوع باکاروان حرکت وتا نزدیکی قبیله با انها همراه وسپس ازآنها دور شد، خیمه سیاههای قبیله ازدور دیده می شد، سرانجام به قبیله رسید و یکراست به خیمه وخرگاه رییس،قبیله حکمت خان پدرش رفت ، ومادرش ودیگر زنهای پدرش ازدیدنش اظهار خوشبختی کردند ، پدرش بدیدن یکی ازافراد قبیله که بچه اش مریض بود رفته بود وقدیرهم همانجا رفت ، پدرش اورادرآغوش کشید ومیزبان ازاوپذیرایی کرد پسر هفت یاهشت ساله دربسترافتاده بود، قدیرعلت راجویا شد،گفتند مشکل خونی دارد وبالا می اورد، حکیم ریشه گیاهی رابعنوان تنها داروی بیماری ذکر کرده بود که فقط دردامنه کوه رخرخان پیدا می شود،محلی که قلمرو وحریم قبیله متخاصم آنهاست. قدیر نیامده دوباره سواراسب شد وبه تاخت به سوی دامنه کوه رخرخان رفت و فرداظهربه آنجا رسید وچندپیرمرد مطلع راپیداکرده وچیزی به آنها داد وباهمراهی انها توانست دربین سنگلاخها و نیزپایین تپه ها به اندازه کیسه ای،بزرگ ریشه ، آجقونگ پیداکند سعی کرد کیسه راخوب پرکند تا به دردبقیه هم بخورد وبه سرعت به سمت قبیله برگشت ، وفرداصبح درقبیله بود فورا به پیشنهاد حکیم مقداری،ریشه آجقونک کوبیده وجوشانده شد وعصاره آنرا به طفل مریض دادند، یکروز عصری که قدیردرحال نشانه گیری باتیروکمان بود و پالان کهنه ای رادرفاصله دویست متریا بیشتر به جوجه تیغی تبدیل کرده بود، که پدرطفل بیمار باپسرش،آمدند،قدیربادیدن بچه خوشحال شد واورادرآغوش گرفت،پدر درنهایت خضوع وتواضع مراتب تشکر خودرا اعلام و یکدست لباس مردانه کرباس بعنوان هدیه به اوتقدیم کرد ابتداقدیرقبول نکرد، اما سوگند پدر طفل باعث شد که هدیه راقبول کند و بعدازبوسیدن دست قدیر ازآنجا رفتند، چندروزگذشت ، چندتا ازجوانان قبیله که به شهر رفته بودند، به قبیله آمده و درجریان صحبت با قدیرگفتند که درشهر مسابقه تیراندازی برگذار می شود وهدایای باارزشی به نفراول می دهند،حتی گفتند که تیرانداز سال قبل دختریکی ازاعیان شهررا به زنی گرفته والآن وضعش خوب وبی،رقیب است ، قدیربعدازشنیدن این خبر دیگر به تب وتاب افتاد و به رفتن مصمم شده ولحظه ای نگذشته بود که با اسب بسوی شهررهسپار شد ظرف دوروز به شهررسید ، شب پشت دروازه خوابید وصبح وارد شهرشد ومستقیما نزد عامل داروغه رفت و برای تیراندازی ثبت نام کرد وسکه ای هم ازاو گرفته شد، جمعه مسابقه درمیدان چهارسوق برگزار شد، ومردم زیادی جمع شده وسروصدای عجیبی بلندبود، تعداد مدعیان ۳۱نفربودند درمرحله اول که چندکدو اویزان سیبل بود و ده نفر موفق شدند درمرحله بعدی چندتا سیب درختی سیبل بوده که سه نفر برنده شدند ودرمرحله آخر حلقه ای طلایی که با نخی ابریشمی از طاق آویزان شده بود، سیبل تیراندازی بود، نفر اول زد ازنزدیک حلقه ردشد ونفردوم زد دورتر ازنفر قبل ،نفرسوم قدیربود که تیرش دقیق ازبین حلقه ردشد وبه دیوار فرورفت حلقه بین باقیمانده تیر و دیوار بود، ونماینده داروغه فریاد می زد قدیر ولد حکمت خان از قبیله سوکی ،همه اوراتشویق می کردند، نقردوم که قبل ازاوتیرانداخته بود، قهرمان تیراندازی سال قبل بود ،که وضعش خوب شده بود، آمد وقدیررا درآغوش گرفت وتبریک گفت داروغه هم تبریک گفت ، یک اسب اصیل با زین طلاکاری شده وافسارنقره کاری ورکاب مس کاری شده به اواهداشد وهرکس ازبزرگان چیزی اهدانمود ، یکی قوچی ودیگری بزنری ویکی پارچه گرانبهایی ودیگری کیسه ای آرد واینقدرهدایا زیادبود که همه صورت برداری شد ویکی ازبزرگان قدیررا با کل هدایا به خانه برد گویا رسم شده بود که یکی ازبزرگان برنده رابعنوان مهمان به خانه برده ودرصورت پسندیدن او ازلحاظ اخلاقی و... اورابعنوان داماد بپذیرد، خلاصه قدیربه خانه میزبان رفت وبا حرمت پذیرایی شد وهدایا درمحل مناسبی انبار وحیوانات به آغل شخصی میزبان برده شدند، عصربودکه چندتن ازبزرگان باچندنفرروحانی آمده وپس ازگفتگو و پذیرش قدیردختر میزبان رابه عقددایم قدیردرآورده وقرارشد که مراسم پس ازحضور پدروبزرگان قبیله قدیرانجام شود، فردا قدیر یکی از اقوام راکه درشهربود فورا به قبیله فرستاد ودورزبعدحکمت خان وخانواده باتعدادی ازبزرگان باچندراس گوسفنداهدایی ودیگر وسایل اهدایی مرسوم به خانه میزبان خواجه سخی امده ومراسم برگزارشد ،وفردایش قدیر باعروس خانم وخانوادش وتعدادی ازبزرگان شهر به سمت قبیله سوکی حرکت کرده ودرآنجا چندروزمراسم عروسی برگزاربود وپذیرایی شایانی انجام شد خصوصا که قدیرتنها پسرحکمت خان بود ، بعدازاتمام مراسم قدیربااجازه پدرش برای مدتی باخانواده خواجه سخی به شهر رفت ودرآنجا خانه ای برای او خریداری شد وباعیال درآن ساکن گردید وگاهی درقبیله وگاهی درشهرمقیم بود،بعلت اینکه تنها جانشین خان بودلذا حضور اودرقبیله الزامی بود، خصوص که حکمت خان بعلت کهولت کم کم توناییهایش راازدست داده وبه سختی راه می رفت.